برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
مامانی پشت تلفن بغض میکند و میگوید: دلم تنگ است. اما پایم نمیکشد بیایم آنجا. احساس راحتی نمیکنم. مامان هم همین را میگوید. وقتی پا به پای خشمهایش از خانوادهاش میآیم و ساعتها حرف میزنم که متقاعدش کنم من پشتش هستم و بیاید برویم به آن شهر، آهی میکشد و میگوید: پایم نمیکشد.
مامانی میگوید: زندهجدایی خیلی سخت است. تو نمیدانی چه دردی است.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
مامانی پشت تلفن بغض میکند و میگوید: دلم تنگ است. اما پایم نمیکشد بیایم آنجا. احساس راحتی نمیکنم. مامان هم همین را میگوید. وقتی پا به پای خشمهایش از خانوادهاش میآیم و ساعتها حرف میزنم که متقاعدش کنم من پشتش هستم و بیاید برویم به آن شهر، آهی میکشد و میگوید: پایم نمیکشد.
مامانی میگوید: زندهجدایی خیلی سخت است. تو نمیدانی چه دردی است.
زنده جدایی.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
همهٔ اتفاقهای شش روز گذشته میتونست خواب باشه. میتونست از این خیالهایی باشه که توی بیداری آدم میچینه برای خودش و تا ناکجا پیش میره و یهو به خودش میآد و میگه این دیگه چی بود. میتونست از این حرفهایی باشه که ما چند تا توی رد دادنهامون به هم میزنیم و تهشم میگیم بسه دیگه خفه شو. اما واقعی بود. واقعی بود و ما اونقدری که زنده بودیم، زندگیش کردیم.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده