خرید بک لینک
میبیجان عزیزممینشینم روبهروی تو و حرف میزنم و حرف میزنی و همهٔ وجودم سراسر عشق میشود. سراسر از عشق، بینش، فهم، دانش، زیبایی. آنقدر دامنم پر میشود که سرریز میکند و کلمهها و جملهها یادم نمیمانند. دستهایم را رها میکنم. همهٔ آنچه به من میدهی سرازیر میشود و من یاد میگیرم که در این خانه باید رها باشم. باید میان همهٔ چیزهای جاری غوطه بخورم. باید لحظهها را عمیقاً زندگی کنم، حتی اگر جملههای دلنشین تو خاطرم نماند و روی هیچ کاغذی ثبت نشود. بیست و اند سالگی من پیوند میخورد به هفتاد و اند سالگی تو. تاریخهای گسسته میرسند به هم. خیابانهای تهران معناهای تازه میگیرند. کتابها و نامها و وقایع هم. من پر از پرسشم و تو پر از آرامش. من از پر از آرزویم و تو پر از حسرت. ما در هزارتوی آرمان و آزادی به هم میرسیم. هر دو سرخورده. تو گذشتهٔ ترمیمشدهٔ خودت را در من میبینی و من آیندهٔ محتمل خودم را در تو. تو امیدوار میشوی به من و من امیدوار میشوم به تو. به پیدا کردن چیزهایی که میخواستم و ته دلم میدانستم که باید وجود داشته باشد در این جغرافیا، اما گم شده بود. ما از تنهایی در میآییم.ما حرف میزنیم و زنده میشویم. حرفهای بسیار. میبیجان عزیزم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1402 ساعت: 20:07

با خودم می گویم: تازه اولشه.دوران شیرین داشتن خواهر کوچولو تمام شده است. گوگولی بازی ها گذشته. او حالا یازده ساله شده. زمانی که فکر می کند بزرگ شده است و هنوز خیلی کوچک است، خیلی خیلی کوچک...و گستاخی می کند و حرف های تازه می زند و دوست های تازه دارد و تا آخرشب با آن ها حرف می زند و من دیگر خواهر بزرگتر محبوبش که مدام دورش بپلکد، نیستم و البته چه خوب که نیستم، اما او عوض شده است و رابطه مان دارد عوض می شود و من هم مادرش نیستم، خواهرش هستم و این است که شده ام بچه ای هم سن خودش، مدام سروکله و یکی به دو. و پر از ترسم، که نکند دور شود از من، که نکند خواهر بزرگتر ایدئالش نباشم که حرف هایش را به من بگوید و اعتماد کند، که هنوز دوستم داشته باشد خیلی و خودش را لوس کند برایم. دیگر نگاهم نمی کند و از پس جر و بحث هایی که داشته ایم، قیافه ای می گیرد برایم و رد می شود. سعی می کنم با جمله ها و شوخی های قدیمی به او نزدیک شوم اما نمی شود، لوس نمی شود و مهربان نمی شود و خودش را می کشد کنار. و او هنوز کوچک است، آنقدر کوچک که بعد از دو ماه بهم بگوید از ابتدای تئاتر پینوکیو و گربه نره ترسیده است. عزیزکم... باید باز هم بزرگتر شوم و راه تازه پیدا کنم برای پل زدن به تو. دیر نشود... دور نشوی از من...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1402 ساعت: 20:07

به روانپزشکم می گویم: تا به حال انقدر خوب نبوده ام. و برای درمانگرم شرح می دهم که احساس می کنم هیچ وقت در زندگی ام، مدتی طولانی این اندازه نرمال زندگی نکرده ام. منظورم از طولانی احتمالاً چند هفته است و منظورم از نرمال، به اندازه خوشحال شدن و ناراحت شدن و عصبی شدن و خسته شدن و تازه شدن است. کار کردن و برنامه ریزی کردن است، معاشرت کردن است، خواندن است، دیدن است. هر شب از غم نمردن است. هر روز از اضطراب تکه تکه نشدن است. اشتیاق های کشدار داشتن است. مطلبی از مجله می خوانم. به وجد می آیم که چقدر مجله خواندن خوب است. و چقدر این نویسنده خوب است. پادکست گوش می دهم. کیف می کنم که پادکست شنیدن هم چه خوب است. چیزهای تازه فهمیدن چه خوب است. موسیقی زیبا پیدا می کنم و عشق می کنم. برای کارم، به اجبار، مقاله ای می خوانم. و با خودم می گویم که دلتنگ بودم، مقاله خواندن چه خوب است. در میدان تجریش راه رفتن چه خوب است، خیره شدن به تهران از بالای سرش چه خوب است، دوستان حسابی داشتن چه خوب است، دربارۀ فیلم ها حرف زدن چه خوب است، زبان تازه خواندن چه خوب است، نترسیدن چه خوب است، لباس تکراری پوشیدن چه خوب است، خانواده ای انقدر عزیز داشتن چه خوب است، حتی جر و بحث کردن با مادرم چه خوب است...این وسط تمام شدن همۀ پول ها و بدهکار شدن و کار پیدا نکردن بد است. اما دروغ چرا؟ نه آنقدر. سیستم و دفتر نداشتن بد است. آوارۀ این دفتر و آن دفتر بودن برای کمی تدوین بد است. روزهایی که به بطالت می گذرند بد است. ترسیدن از جامعه بد است. نگران آینده بودن بد است. پس اندازی نداشتن، چشم انداز دقیقی نداشتن بد است. اما توی دلم ته همه اش می گویم: نه آنقدر...به شیوۀ خودم زندگی می کنم این روزها. یک زندگی آرام و بی سر و صدا و معمولی ک

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1402 ساعت: 20:07

طغیان کردهام. در عین آرامی و سکوت، زیر میز همه چیز نشستهام و با چشمان پرسشگر و شکاک، اثبات میخواهم. اعتماد میخواهم. دلیل میخواهم. پل الوار وضعیت من را به رسمیت میشناسد...به نام تردیدی طولانیبه نامِ کارگران و دهقانان و گیاهانبه نامِ تلخِ صدا در ازدحامِ حقیقتی فرتوتبه نامِ کهنهْ قایقی چوبین بر ساحل پُرهیاهوبه نامِ اساطیر … و من:زیرا که من و اساطیربلوغِ بتان،و تناسخِ خدایان را دیدهایمو دوشادوشِ یکدیگرتا حبابِ دریغ و طمعتا آیاتِ شیاطین و ادراکِ جمجمههاسفر کردهایماکنون:باز همراه باید اُفتاد وحرفی زدباید از رگانِ آشوب و اضطراباز دقایقِ خشم و مصیبت و فاجعهگذشتو شبْ کلاهِ جادو رالمس کردو حتا!با گوشهایی کنجکاو وچشمانی پُرسشگربطالت ها و بیهودگی ها و طلسم ها را آموختآری:این چنین استکه میتوان،بر مزارِ اهلِ مکتب،مشعلی اَفروخت ودر فراسویِ دانههایِ دانش،ایستادو از جدالِ چخماق وپاسخِ بادبه شعبدهْبازانِ تاریخپِی بُرد.برچسبها: از شعرها, من

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 15:53

مامانی پشت تلفن بغض میکند و میگوید: دلم تنگ است. اما پایم نمیکشد بیایم آنجا. احساس راحتی نمیکنم. مامان هم همین را میگوید. وقتی پا به پای خشمهایش از خانوادهاش میآیم و ساعتها حرف میزنم که متقاعدش کنم من پشتش هستم و بیاید برویم به آن شهر، آهی میکشد و میگوید: پایم نمیکشد.

مامانی میگوید: زندهجدایی خیلی سخت است. تو نمیدانی چه دردی است.


برچسبها: آن زن

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1402 ساعت: 14:56

مامانی پشت تلفن بغض میکند و میگوید: دلم تنگ است. اما پایم نمیکشد بیایم آنجا. احساس راحتی نمیکنم. مامان هم همین را میگوید. وقتی پا به پای خشمهایش از خانوادهاش میآیم و ساعتها حرف میزنم که متقاعدش کنم من پشتش هستم و بیاید برویم به آن شهر، آهی میکشد و میگوید: پایم نمیکشد.

مامانی میگوید: زندهجدایی خیلی سخت است. تو نمیدانی چه دردی است.

زنده جدایی.


برچسبها: آن زن

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1402 ساعت: 15:28

گفت: باید به انتخابها احترام گذاشت؛ اما غریزهٔ بقا در آدمها قویترین و عمیقترین چیز است. همهچیز دنیا و همهٔ اجتماع روی غریزهٔ بقا میگردد. وقتی کسی به جایی میرسد که بقای خودش را در نیستی خودش میبیند، یعنی اجتماع شکست خورده است.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 1:45

همهٔ اتفاقهای شش روز گذشته میتونست خواب باشه. میتونست از این خیالهایی باشه که توی بیداری آدم میچینه برای خودش و تا ناکجا پیش میره و یهو به خودش میآد و میگه این دیگه چی بود. میتونست از این حرفهایی باشه که ما چند تا توی رد دادنهامون به هم میزنیم و تهشم میگیم بسه دیگه خفه شو. اما واقعی بود. واقعی بود و ما اونقدری که زنده بودیم، زندگیش کردیم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 1:45

در یک ماه گذشته، با مادرم بعد از دو سال آشتی کردم. خانه مان برایم شد یک بحران و سبک زندگی ام شد صبح تا شب بیرون از خانه. خیلی گریه کردم. توی کوچه. روی زمین. توی خانه های مختلف. توی مترو. توی اسنپ. بعد همۀ موهایم را جلوی آینۀ گاف قیچی کردم. بعد خوشحال شدم. نشستم زیر دست آرایشگر. شخصیتم تازه شد و خندیدم و رفتم سر پروژۀ جدید.کنار آمدم. خوشحال که بودم، دوستم مرد. یک مرگ واقعی. ما رفتیم به سالن تطهیر و دیگر نخندیدم. دیگر گریه هم نکردم. قبر را کندند و او را گذاشتند آنجا و چند سنگ هم رویش. تنها نگاه کردم. غروب شد و بازگشتیم به تهران. جمع شدیم دور هم. زیاد. فهمیدم همدیگر را داریم. شاید هوای او را هم اگر بیشتر داشتیم حالا نمرده بود. در همین حین دو فیلمی که تهیه کننده اش بودم راه پیدا کرد جشنواره. دو فیلم شاگردانم. پس رفتم به آنجا. با ظاهر خوب. با معاشرت های صدتا یک غاز. انگار چیزی نشده. به ح گفتم: انگار همه چیز را فراموش می کنم تا آخر شب. تا صبح فردایش که آهنگ فرشتۀ مرگ را گوش کنم و به پنجره خیره شوم. جشنواره روزهایی خوب بود و روزهایی بد. با همه چیز آن هم کنار آمدم. با مرگ هم. با خانه ای که هیچ چیز به جز آدم هایش باب میلم نیست هم. با حالی که بالا و پایین می شود هم. با حرف های گزنده. نیش های ریز و درشت. آدم های بد ذات. با اینکه جلوی همۀ آن ها سکوت می کنم. امروز بیدار شدم. حالم به بدی دیشب نبود. ایستادم و با عشق برای عزیزانم غذا پختم. زعفران دم کردم و ادویه هایم را زدم. فردا می روم سر فیلمبرداری. امشب طرح می نویسم. به زندگی ادامه می دهم. به کارها، قرارها، آدم ها. اقاقی برایم می نویسد: در اوج پریشانی هم آرامی. به جمله های او فکر می کنم. به این روزها که انگار آرامم...برچسبها: شرح حال, مر

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 1:45

صفحه بندی